تبلیغات
اندیشه نو - مطالب شعر و ادبیات
 
اندیشه نو
درصد کمی از انسان ها نود سال زندگی میکنند،ما بقی یک سال را نود بار تکرار میکنند!
درباره وبلاگ


کانون دانشجویان افغانستانی دانشگاه پیام نور کرج واحد هشتگرد(اندیشه نو)
فعالیت این وبلاگ صرفا تحلیل و نقدی بر اخبار و مسائل پیرامون دانشجویان پناهنده افغانستانی است

درصورت تمایل به همکاری باما تماس بگیرید.
f.qasemi73@gmail.com

مدیر وبلاگ : علیرضا کریمی
پنجشنبه 18 تیر 1394 :: نویسنده : مصطفی مظفری
سیاه موینمی دانی چیها کرده سیا موی

شب و روزم سیا کرده سیا موی

دلم را برده یه او بر نگشته

نمی دانم کجا کرده سیا موی؟

****
گرفتارم به دردِ بی دوایی

دواییِ دردِ بی درمان کجایی؟

دوای دردِ بی درمان سیاموی!

سرِ جان کندنم زودتر بیایی

****
توره دیدُم روی از قمر گرفتُم

غم و دردِ قدیم از سرگرفتُم

میانِ شعله های آتش عشق

دیده جان دَر گرفتُم دَر گرفتُم
---------------
محمدسعیدی-1393/7/1-تهران




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 اسفند 1393 :: نویسنده : فاطمه قاسمی

سلام دوستان؛

امشب داشتم توی نت دنبال اشعار قیصر امین پور میگشتم که این شعرش وپیدا کردم

با این شعر کلی خاطره دارم، دوران ابتدایی یادم میاد یه کتابی داشتم به اسم "پله پله تا خدا" همیشه شعراشو میخوندم آخه ساده وقابل فهم بود برام؛

بین این مجموعه، یه شعری بود که خیلی واسم جالب بود وقتی می خوندمش تمام مصرع هاشو تو ذهنم تجسم میکردم اوایل که میخوندمش ترس برم میداشت اما کم کم عاشقش شدم...

امشب که خوندمش همون حس گذشته بهم دس داد، هنوزم واسم همون جذابیت وداشت واقعا زیباس...

توصیه میکنم که شماهم بخونین ونظر بدین

                                                  ممنون.

 

پیش از این ها فکر می کردم خدا                    

خانه ای دارد میان ابرها



ادامه مطلب


نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 بهمن 1393 :: نویسنده : فاطمه قاسمی
   شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت... چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند


دست کم میگیرند

درس ومشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

و نخندم اصلا


تا بترسند از من

و حسابی ببرند…


خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم...

چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود


بر سرش داد زدم...


سومی می لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……



گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود


غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،

گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟


گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده


قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است


درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….


چشمم افتاد به چشم کودک...

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد درس زیبایی را...


که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم

با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...


با خشونت هرگز...


با خشونت هرگز...





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 8 آبان 1393 :: نویسنده : علی علیپور

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ای که تهی‌بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌

 

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،

منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه‌، تصویری از شکست من است‌

به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌

تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

 

 

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد

و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

 

چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم که مسجد و محراب‌

و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود

قیام‌بستن و الله اکبرم آنجاست‌

شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌

کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌

مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

 

شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما

و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌

شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌

پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌

تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

 

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌

و چند بته‌ی مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌ی‌تان‌

اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌ی‌تان‌

 

اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد

و مایه‌ی نگرانی برای مردم شد

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

دم سفر مپسندید ناامید مرا

ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد



محمد کاظم کاظمی





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

باراک اوباما در تعطیلات آخر هفته همراه با دخترش برای خرید کتاب به فروشگاهی رفته و کتاب‌های غیر سیاسی متنوعی را خریده است.
به گزارش خبرآنلاین، در لیست کتاب‌هایی که اوباما خریده نام رمان «بادبادک‌باز» خالد حسینی (نویسنده افغانستانی) و جدیدترین رمان جومپا لاهیری با نام «زمین پست» نیز دیده می​شود.

آنطور که نیویورک تایمز گزارش داده، کتاب دیگری که اوباما برای تعطیلات خود انتخاب کرده که البته بسیاری از آنها به وی هدیه داده شد، کتابهایی برای فرزندان خود بود که شامل کتابهایی مثل قصه​های هارولد که کتاب «هارولد و مداد شمعی» را از آنها انتخاب کرده است. 

انتخاب دیگر اوباما رمان «بودا در اتاق زیر شیروانی» نوشته جولی اوتوسوکا است که این کتاب هم داستانی درباره زنان ژاپنی است که به عنوان کارگران مهاجر به آمریکا آورده می شوند در حالی که خانواده های آنها در کمپ های جنگ جهانی دوم نگهداری می شوند.

بنابر گزارش خبرآنلاین، وجه اشتراک رمان​های انتخابی او نگارش توسط افرادی بوده که آمریکایی اصیل نبوده​اند همچون خود اوباما که پدرش کنیایی است. همانطور که جومپا لاهیری گفته است: «بخشی از اوباما از خارج از آمریکا آمده است و بخش دیگر او در این کشور زندگی می کند و طبیعی است که مطالعه سرنوشت افرادی شبیه خودش برایش جالب باشد.»
بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب : بین الملل، اجتماعی، شخصیت ها، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : کتاب،
لینک های مرتبط :

‏فرا رسیدن روز عرفه بر تمامی مسلمانان جهان مبارک باد.

عرفه؛ روزی بسان شب قدر
عرفه؛ تنها امید بخشایش

عرفات، نام منطقه وسیعى است ‏با مساحت ‏حدود 18 كیلومتر مربع در شرق مكه معظمه، اندكى متمایل به جنوب كه در میان راه طائف و مكه قرار گرفته است. زائران بیت‏الله الحرام در روز عرفه - نهم ذى الحجه - از ظهر تا غروب در این منطقه حضور دارند. در روایتی آمده است كه آدم و حوا (ع) پس از هبوط از بهشت و آمدن به كره خاكى، در این سرزمین همدیگر را یافتند و به همین دلیل، این منطقه «عرفات‏» و این روز«عرفه » نام گرفته است.
بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب


نوع مطلب : اجتماعی، شعر و ادبیات، هنر، معرفت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


همایش، مسابقه و نمایشگاه افغانستان شناسی با حمایت اداره کل امور اتباع و مهاجرین خارجی استان البرز و با همکاری گروه فرهنگی هنری صلصال، کانون فرهنگی دانشجویان افغانستانی دانشگاه پیام نور هشتگرد، جمعی از دانشجویان افغانستانی دانشگاه خوارزمی کرج و انجمن اسلامی احیا برگزار شد و در نهایت با اعطای جوایز و تقدیر از برگزیدگان به پایان رسید

در این رویداد دو روزه که همزمان با سالروز استقلال افغانستان انجام گرفت، پروفسور محمد سرور مولایی استاد تاریخ دانشگاه تهران و کابل،استاد فیاض شاعر، نویسنده و استاد سرور رجایی مدیر خانه ادبیات افغانستان به ایراد سخنرانی پرداختند

بقیه در ادامه مطلب...



ادامه مطلب


نوع مطلب : اخبار مهاجرین و پناهندگان، اخبار پیام نور، اخبار دیگر دانشگاهها، اجتماعی، تاریخ، شعر و ادبیات، هنر، 
برچسب ها : پناهندگان و مهاجرین افغان، انجمن های دانشگاهی، افغانستان باستان،
لینک های مرتبط :
شنبه 1 تیر 1392 :: نویسنده : علیرضا کریمی

ابونصر محمد بن محمدابن اوزلغ ابن طرخان ملقب به فارابی، در حدود سال ۲۵۷هجری قمری/ ۸۷۰میلادی در دهکده وسیج از ناحیه فاریاب(یکی از استان های شمالی افغانستان ) به دنیا آمد. فارابی، از خانواده‌ای سرشناس بود و پدر او، دربار سامانیان، از فرماندهان لشکر بوده است. از آثار او چنان بر می‌آید که زبانهای ترکی و فارسی را می‌فهمیده است. در جوانی برای تحصیل به بغداد رفت و نزد «متی بن یونس» به فراگرفتن منطق و فلسفه پرداخت. سپس به حرّان سفر کرد و به شاگردی «یوحنا بن حیلان» درآمد.
از آغاز کار، هوش سرشار و علم آموزی وی سبب شد که همه موضوعاتی را که تدریس می‌شد، به خوبی فرا گیرد. به زودی نام او به عنوان فیلسوف و دانشمند شهرت یافت و چون به بغداد بازگشت، گروهی از شاگردان، گرد او فراهم آمدند که «یحیی بن عدی» فیلسوف مسیحی یکی از آنان بود.در سال ۳۳۰هجری قمری/۹۴۱میلادی به دمشق رفت و به «سیف الدوله حمدانی» حاکم حلب پیوست و در زمره علمای دربار او درآمد. با گذشت زمان، فارابی، چنان استادی به دست آورد که (پس از ارسطو، معلم اول) معلم ثانی خوانده شد و نخستین فیلسوف بزرگ مسلمانان به شمار آمد. 
بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب


نوع مطلب : بین الملل، اجتماعی، تاریخ، شخصیت ها، شعر و ادبیات، هنر، معرفت، 
برچسب ها : مشاهیر افغانستان، افغانستان باستان، اسلام، دانشمندان و ادبای افغانستان،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 خرداد 1392 :: نویسنده : علیرضا کریمی
با سلام به دوستان عزیز 
تصمیم گرفتیم برای آشنایی با تاریخ و نام آوران افغانستان هرماه به یکی از مشاهیر گذشته یا معاصر افغانستان بپردازیم و مختصری از بیوگرافی یا آثار و خدماتی که آنان برای جامعه بشریت و ملت خود انجام داده اند را بیان کنیم.البته بایستی در آغاز اذعان کنیم که این مطالب بدون هیچگونه جهت گیری شخصی است و صرفا برای بیان حقایق خواهد بود.
اما برای آغاز به معرفی شاعر و حکیم بزرگ پارسی ناصرخسرو قبادیانی می پردازیم.....

ناصر خسرو قبادیانی بلخی

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو درسال 1004میلادی در قبادیان بلخ ( واقع در شمال افغانستان) بدنیا آمد. علوم متداول زمان را در همین شهر فرا میگیرد. تا چهل وچند سالگی منحیث کارگذار، دبیر و مستوفی دردستگاه غزنویان (سلطان محمود وسلطان مسعود) کار نموده و سپس در دستگاه طغرل سلجوقی مقام درباری دارد. بمطالعه فلسفه وادیان میپردازد  و حتی درعلوم طب، نجوم، فلسفه و ریاضیات نیز تبحر پیدا میکند.
 
چنانچه خودش میگوید:
 
به هر نوعى که بشنیدم ز دانش                   نشستم بر در او من مجاور
نماند از هیچگون دانش که من زان               نکردم استفادت بیش و کمتر

بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب


نوع مطلب : تاریخ، شخصیت ها، شعر و ادبیات، هنر، 
برچسب ها : مشاهیر افغانستان، افغانستان باستان، دانشمندان و ادبای افغانستان،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :