اندیشه نو
درصد کمی از انسان ها نود سال زندگی میکنند،ما بقی یک سال را نود بار تکرار میکنند!
درباره وبلاگ


کانون دانشجویان افغانستانی دانشگاه پیام نور کرج واحد هشتگرد(اندیشه نو)
فعالیت این وبلاگ صرفا تحلیل و نقدی بر اخبار و مسائل پیرامون دانشجویان پناهنده افغانستانی است

درصورت تمایل به همکاری باما تماس بگیرید.
f.qasemi73@gmail.com

مدیر وبلاگ : علیرضا کریمی

  ظهر یکی از روزهای رمضان بود. حسین بن منصور حلاج همیشه برای جزامی‌ها غذا می‌برد و آن روز هم داشت از 

  خرابه‌ای که بیماران جزامی آنجا زندگی می‌کردند می‌گذشت. جزامی ها داشتند ناهار می‌خوردند. ناهار که چه،

  ته‌مانده‌ی غذاهای دیگران و چیزهایی که در آشغال‌ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان. یکی از جزامی‌ها بلند میشه 

به حلاج می‌گوید: «بفرما ناهار!»

  حلاج می‌پرسد: «مزاحم نیستم؟»

  می‌گویند: «نه، بفرما.»

  حسین حلاج پای سفره جزامی‌ها می‌نشیند. یکی از جزامی‌ها می‌پرسد: «تو چطور که از ما نمی ترسی. دوستان تو حتی 

  چندش‌شان می‌شود از کنار ما رد شوند، ولی تو الان...؟»

  حلاج می‌گوید: «خب آنان الان روزه هستند برای همین این جا نمی‌آیند تا دلشان هوس غذا نکند.»

  می‌پرسند: «پس تو که این همه عارفی و خداپرستی، چرا روزه نیستی؟»

  می‌گوید: «نشد امروز روزه بگیرم…»

  حلاج دست به غذاها می‌برد و چند لقمه می‌خورد، درست از همون غذاهایی که جزامی‌ها به آنها دست زده بودند. 

  چند لقمه که می‌خورد، بلند می‌شود و تشکر می‌کند و می‌رود. موقع افطار حلاج لقمه‌ای در دهان می‌گذارد و می‌گوید: 

  «خدایا روزه من را قبول کن.»

  یکی از دوستاش می‌گوید: «ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی‌ها ناهار می‌خوردی!»

  حسین حلاج در جوابش می‌گوید: «او خداست. روزه‌ی من برای خداست. او می‌داند که من آن چند لقمه 

  
غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم. دل بنده‌اش را می‌شکستم، روزه‌ام باطل می‌شد یا با خوردن چند لقمه 

غذا؟»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic