تبلیغات
اندیشه نو - در توصیف خدا...
 
اندیشه نو
درصد کمی از انسان ها نود سال زندگی میکنند،ما بقی یک سال را نود بار تکرار میکنند!
درباره وبلاگ


کانون دانشجویان افغانستانی دانشگاه پیام نور کرج واحد هشتگرد(اندیشه نو)
فعالیت این وبلاگ صرفا تحلیل و نقدی بر اخبار و مسائل پیرامون دانشجویان پناهنده افغانستانی است

درصورت تمایل به همکاری باما تماس بگیرید.
f.qasemi73@gmail.com

مدیر وبلاگ : علیرضا کریمی
یکشنبه 3 اسفند 1393 :: نویسنده : فاطمه قاسمی

سلام دوستان؛

امشب داشتم توی نت دنبال اشعار قیصر امین پور میگشتم که این شعرش وپیدا کردم

با این شعر کلی خاطره دارم، دوران ابتدایی یادم میاد یه کتابی داشتم به اسم "پله پله تا خدا" همیشه شعراشو میخوندم آخه ساده وقابل فهم بود برام؛

بین این مجموعه، یه شعری بود که خیلی واسم جالب بود وقتی می خوندمش تمام مصرع هاشو تو ذهنم تجسم میکردم اوایل که میخوندمش ترس برم میداشت اما کم کم عاشقش شدم...

امشب که خوندمش همون حس گذشته بهم دس داد، هنوزم واسم همون جذابیت وداشت واقعا زیباس...

توصیه میکنم که شماهم بخونین ونظر بدین

                                                  ممنون.

 

پیش از این ها فکر می کردم خدا                    

خانه ای دارد میان ابرها

پیش از این ها فکر می کردم خدا                    

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پاد شاه قصه ها                                  

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های بر جش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور


ماه بر ق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلسی پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب ، طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شوی نزدیک دورت می کند

کج گشودی دست سنگت می کند

کج نهادی پا لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سر کشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر این جا کجاست

گفت این جا خانه ی خوب خداست

گفت این جا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد

بادل خود گفت و گویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش این جاست این جا در زمین

گفت آری خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنا می دهد

قهر هم با دوست معنا می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهر او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چک چک مثل باران راز گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

پیش از این ها فکر می کردم خدا.....


((قیصر امین پور))



نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 5 اسفند 1393 12:01 ق.ظ
سلام جالب بود به ما هم سر بزن التماس دعا
فاطمه قاسمیسلام
مرسی
چشم سر میزنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :